زندگی شاید تنها داستان کوتاهیست که زیبایی خاطرهای میتواند آنرا به اندازهی یک عمر بلند کند. این یادداشت، داستانی است ازجنس زندگی، خاطرهای از حافظهی مشترک دوستان سلامی که با کسب اجازه از صاحب خاطره! برای خوانندگان عزیز بازگو میشود.

به فاصلهی کمی از ستون نشستهام و همینطور که روی صندلی لم دادم، سعی میکنم استراق سمعم کاملاً طبیعی و ناآگاهانه بنظر برسد!
که به اشارهی یکی از بچهها من هم به کانون توطئه دعوت میشوم! ایشان از آن تیپ شخصیتهایی است که میشود هرجور برنامه و نقشهای را با ریز جزئیات به ذهن خطکشی شده و دقیقش سپرد تا نتیجهی کار را با عدد و رقم پیشبینی کند. خوشحال از اینکه من هم عددی هستم در فرایند پیچیدهی مغزش، میروم و قاطی ماجرا میشوم.
سوژهی مورد بحثشان، یکی از دوستان است که چند وقتیست درجمع ما حضور فیزیکی ندارد. همان که لطیف است و از هر انگشتش یک هنر چکه میکند. همان که وقتی باهاش حرف میزنی، مدام این حس را به تو میدهد که دوستتر از تو دوستی ندارد، با آنکه میدانی با سخاوت او در خرج کردن محبت، لابد این حسی است که هرکسی در ارتباط با او تجربه میکند! همان که نیست و نبودنش این روزها بیشتر احساس میشود...

همینطور که فرمانده عملیات زوایای نقشهی از پیش طراحی شده را روشن میکند و من هم مثل یک سرباز آشخور اطاعت امر میکنم، بچهها یکی یکی ملحق میشوند و کم کم جمع سلامیها جمع میشود و صدای زیر و آهنگین طراح نقشه لابهلای پچپچ و خندههای ریز بچهها گم میشود.
حالا یکی از دوستان که اتفاقاً دستی در تعلیم و تعلم دارد، دفترش را میآورد و چیزهایی یادداشت میکند و بعد با همان لحن خانم معلمی و شسته رفتهاش ما را به چند گروه و زیرگروه تقسیم میکند. این میشود تقسیم کار و البته تقسیم جیب بچهها در این پروژه! به این ترتیب ختم جلسهی سوژهی موردنظر اعلام میشود و هرکسی مسئولیتش را میزند زیر بغلش و میرود!

چندشنبه، چندم آبان1390!
زنگ خانه به صدا در میآید و رانندهی آژانس از سوژهی موردنظر میخواهد برای تحویل بار، تشریف بیاورند دم در. راننده 3 بسته دست سوژه میدهد و در میان بهت و حیرت او خداحافظی میکند. سوژه مات و مبهوت وارد خانه میشود و مدام با خودش فکر میکند که چه کسی میتواند این همه کادو یکجا برایش فرستاده باشد! من اگر بودم شاید توهم میزدم که مثلاً شاهزادهی رویاها، اسب پیشکش سم طلا را فرستاده در خانهی پری قصهها، آن هم کاملاً فشرده و mp3 در3 کیسه! ولی خوشبختانه این دوستمان هنوز نیمکرهی چپ مغزش سالم و سلامت کار میکرد و توی ابر بالای سرش خبری از این جور فکرها نبود.
از اینجا به بعد ماجرا را بهتر است از زبان خودش بشنویم: "هرچی کادوهای رنگی با روبانهای خوشگلشون رو باز میکردم تموم نمیشد، قشنگتر اینکه همهی کادوها فرهنگی و کاربردی بود. خیلی شیرین بود. ته دلم قند آب میشد؛ بلافاصله سیل اس ام اسهای تبریک بود که سرازیر شد..."

قرار بر این بود که با رسیدن کادوها به دست سوژه، رانندهی آژانس به فرمانده عملیات خبر بدهد و او هم به ما، که همزمان با هم کلی اس ام اس تبریک تولد به گوشی این دوستمان بفرستیم. از اس ام اس سایرین بیخبرم اما من چیزی با این مضمون فرستادم که: "ببین با چشمهای گرد و دهان باز از تعجب چقدر جذابی عزیزم!... آها حالا که خندیدی جذابتر هم شدی! تولدت مبارک..."
دوست عزیزمان به یک یک بچهها زنگ زد و تشکر کرد. صدای ذوق زدهاش پشت خط، آدم را به فکر کشیدن نقشههای جدید برای سوژههای جدید میانداخت! تلفن را که قطع کردم، هنوز این جملهاش توی گوشم بود: "این چند وقته روزهای سختی رو گذروندم اما مدام احساس اینکه خدا حواسش هست که خوشحال و آرومم کنه، وجودم رو گرم میکرد." درست مثل جادهی دو طرفه میماند خوشحال کردن دیگران، میخواستیم وجود یکی دیگر را گرم کنیم، اما حالا این روز معمولی و سرد خود ما بود که گرم و به یاماندنی شد... چشمانم را میبندم و سعی میکنم باز هم این احساس ناب را زیر زبانم مزه مزه کنم. خوب است حواسم باشد اینبار اگر خدا هم با محبتهایش سورپرایزم کرد، مثل این دوستم زنگ بزنم و شخصاً ازش تشکر کنم!
داستان کوتاه