این ماه را برای تو بیتاب میشوم

من؟؟ همونی که همیشه از دستهای مهربونت دونه برچیده...
من؟ همونی که بال و پرش زیر بارون شکسته بود و تو به زخمهاش مرهم گذاشتی...
تو؟... ماه همه شبها... ماه همه شبهای عمرم...
بالاخره ماه تو رسید. ماه "ماه من" از امشب تا سی شب، از این سر تا اون سر آسمون دلم رو با چراغ ستارهها ریسهبندی میکنن و اسم قشنگ تو رو، به تمام در و دیوارهای خیمه دلم آویزون میکنن. از امشب با رنگ آبی آسمونی، رو سر در خیمه دلم مینویسند: خوشا سیلی که میداند به دریا میرسد آخر...
حقیقت اینه که تو همیشه هستی، تو همیشه نشستی لب پنجره و پنجره رو چهارطاق باز گذاشتی، تا پرندههای کوچولو، هر وقت خواستن، بیان و روی شونههای بلندت بشینن و قلبهای کوچیکشون از مهربونی بزرگ تو پُرِ پُرِ پُر بشه. تو همیشه حاضری... این منم که انقدر تو اون دور دورا پر و بال میزنم که راه خونه تو رو گم میکنم...
از امشب قراره دلکنده از همه جا، دلکنده از تمام خونهها، بیام لب پنجره خونه تو، لونه کنم. بعد تو که میآی و میشینی لب پنجره و با دستهای بزرگت برای تمام تمام پرندههای دنیا، دونه میپاشی، منم میام و قاطی پرندهها، مست و بیقرار، تو کوچه باغهای کف دستت، خودم رو گم میکنم.
کاش اون موقعی که داری دونه میپاشی بدونی اگه اینجوری سر و صورتم رو به دستهای بزرگ مهربونت میکوبم، دنبال دونه نیستم... فقط یکی از اون نگاههای زیرچشمی و عجیبت، تا آخر عمر، برام کافیه...
از حالا تا سی شب، سر و دست من و آغوش مهربون تو...
دوازده ماه تابان
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!