از عشق پرس حالت جانبازی حسین

"تعزیت داشتن شیعه‌ی اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا "، دفتر ششم مثنوی معنوی
 
این سخاوت، حالا حالاها، تو ظرف کوچولوی ذهنی عالم خلقت، نمی‌گنجه.. این ریخت و پاش... انگار خدا مشتش رو باز کرده باشه و تو یک لحظه، شگفت‌انگیزترین صحنه‌های آفرینشش تا به الان رو، ریخته باشه وسط...
 انگار ناغافل نسیمی وزیده باشه و برای یک آن، پرده‌ها رو کنار زده باشه... و اون وقت چشم‌های تو به روی باشکوه‌ترین صحنه‌های عاشقانه عالم باز شده باشه...
کربلا...

 

یکی از داستان‌های مثنوی، داستان شاعر غریبیه که در حال عبور از شهری، با سوگواری مردمان اون شهر، برای اقامه عزای روز عاشورا، مواجه می‌شه:


روز عاشـــورا همــــه اهل حلـــب              بــاب انـــطاکيه انــدر تا به شـــب
گـــرد آيد مرد و زن جمعي عظيم               ماتــم آن خانـــدان دارد مقيــــم
نــــاله و نوحـــه کننــــد اندر بکا                شيــــعه عاشـــورا براي کــــربلا
 

ادامه نوشته

رستگاری جاوید

"نالیدن ستون حنانه چون برای پیغامبر منبر ساختند و شنیدن رسول و صحابه، آن ناله را و سوال و جواب مصطفی (ص) با ستون"


آدم‌ها خیلی با هم متفاوتند نه؟ تفاوت‌های آدم‌ها با هم، به تفاوت توی انتخاب‌هاشون برمی‌گرده.. انسان هم می‌تونه راهی رو انتخاب کنه که به مرتبه‌ای بالاتر از فرشته‌ها دست پیدا کنه، هم می‌تونه انقدر سقوط کنه که بهش خطاب برسه قُتِلَ‌الانسان! بمیر ای انسان!


یعنی انتخاب با خودِ انسانِ. هم اوجش. هم صعودش. هم سقوطش..

 


یکی از داستان‌های کوتاه دفتر اول مثنوی، داستان ستون حنانه است. مولوی توی این داستان، به اهمیت "انتخاب" و تاثیرش تو سرنوشت آدم‌ها، اشاره می‌کنه.


مثنوی(8)

ادامه نوشته

گر از سر کویت بروم رو به که آرم؟

اگر يه خدايی داشتيم که می‌گفت بنده من اگه گناه من رو بکنی و از درگاه من بری بيرون، ديگه راه بازگشت نداری، چيکار بايد می‌کرديم؟ اگه خدا تواب نبود...
چه خدای مهربونی... نه تنها راه بازگشت و توبه رو برامون باز گذاشته، بلکه نسبت به بازگشت‌مون از خودمون مشتاق‌تره.خدايی که وقتی از پيشش ميری همه جا دنبالت مياد و به هر بهانه‌ای همه اسباب و وسايل رو فراهم می‌کنه که دوباره راه بهشتش رو پيدا کنی و برگردي تو آغوشش. تازه وقتی برمي‌گردي نه تنها دعوات نمي‌کنه، بلکه با نوازش، زخم بال‌هات رو التيام مي‌بخشه و ميگه عزيز من کجا رفتي؟ من براي تو بهترين جاهارو توي کاخ پادشاهيم در نظر گرفته بودم. خرابه‌هاي دنيا جاي تو نبود...
اون وقته که با شنيدن صداش چشمانت پر از اشک ميشه و مثل هميشه، خسته و پشيمون جلوش زانو ميزنی و ميگی:
مهربانم!


من بی کسم و جز تو خدايی که ندارم                 گــر از سر کـويـت بروم رو به که آرم
بـر خـاک درت گــريـه‌کـنان سـر بگـذارم                 خواهم که به آمرزش تو جان بسپارم

  اين است دعاي شب و ذکر سحر من



مثنوی (7)

 

ادامه نوشته

این طلب مفتاح مطلوبات توست...

میگن این‌که حضرت مریم تو اون بیابون، زیر درخت خرمایی نشستند و اون‌وقت، دستشون رو به‌سمت یکی از شاخه‌ها، بالا بردند و با تکون‌دادن شاخه، خرمای تازه براشون به زمین ریخت، اشاره داره به اهمیت تلاش و حرکت از طرف انسان‌‌ها. وگرنه برای خدا که کاری نداشت تو اون موقعیت، خرمای چیده‌شده و آماده، برای حضرت فراهم کنه. 
همین تلاش و داشتن طلبِِ که آدم‌ها رو برای خدا محبوب‌تر و قیمتی‌تر میکنه. خودش تو قرآن میگه: لَیسَ لِلانسان اِلّا ما سَعی.. یعنی درنهایت، برای انسان، چیزی جز نتیجه عملی که انجام میده، وجود نداره.

 

مثنوی (6)

ادامه نوشته

عَسی أَنْ تَكْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَكُم...

حكایت آن عاشق كه از عسس گریخت در باغی، معشوق خود را در باغ یافت و

 عسس را از شادی دعای خیر می كرد و می گفت: عَسی أَنْ تَكْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَكُم”ْ

 

مولوی در دفتر چهارم مثنوی، داستان عاشقی را بیان می کند که از بیم پاسبان به درون باغی گریخت، در باغ، با ناباوری معشوق خود را که هشت سال به عشق او گرفتار بود، یافت. در طول این هشت سال، هرگز توفیق دیدار او را نمی یافت و همان گونه که مشاهده سیمرغ، دور از دسترس مردمان است، او نیز از دیدار معشوق خود، محروم بود. هر چه عاشق، می کوشید که به دیدن معشوق، نائل شود، معشوق با تندخویی از او اعراض می کرد. اینک پس از تحمل سالیان فراق، معشوق، در همان باغ، با چراغ در جست و جوی انگشتری خود بود:
 

اندر آن بودیم، كان شخص از عسس                      راند اندر باغ، از خوفی، فرس

بود اندر باغ آن صاحب جمال                               كز غمش این در عنا بُد هشت سال

سایۀ او را نبود امكانِ دید                                    همچو عنقا وصف او را می شنید

جز یكی لقیه كه اول از قضا                                 بر وی افتاد و شد او را دل ربا

 

مثنوی(5)
ادامه نوشته

اتحاد عاشق و معشوق...


حکایت فصد کردن مجنونپیام داستان: بیان اتحاد عاشق و معشوق

 
مولوی در
دفتر پنجم مثنوی به بیان داستانی از قیس بنی‌عامر، که لقب مجنون به او داده شده، می‌پردازد. داستان به این ترتیب است که روزی مجنون به سختی بیمار می‌شود، طبیب بر بالینش حاضر می‌شود و چنین تجویز می‌کند که باید رگ‌زنی را بیاورند تا او را حجامت کرده و به این شکل بهبود پیدا کند:

 

جسم مجنون را ز رنج دوری‌ای                انـــدر آمـــد ناگــهان رنجـــــوری‌ای
پس طبیب آمد به دارو کـردنش                گفت چاره نیست هیچ از رگ زنش
رگ زدن باید بـرای دفـع خـــون                رگ زنـی آمـد بـدان جــا ذوفـــــنون

رگ‌زن چون بر بالین مجنون حاضر می‌شود، تیغ خود را در آورده و آماده کار می‌شود:

 

 بازوش بست و گرفت آن نیش او             بانگ بر زد در زمـان آن عــشق‌جو

 

مثنوی(4)

ادامه نوشته

صبر و بردباری در زندگی

این بار همراه با مولوی به داستان درویش جوانی سفر می‌کنیم که برای دیدن شیخ ابوالحسن خرقانی ترک دیار می‌کند و سختی‌های سفر را تحمل می‌کند. درویش جوان، دل‌خسته در شهر به جستجوی شیخ می‌پردازد.

  آنچه در ره دیــد از رنج و ستــــــم          گرچه درخورد است کوته می‌کنم
    چون به مقصد آمد از ره آن جـوان         خانه آن شیخ را جست او نشــان

به هر کسی که می‌رسد نشانی وی را می‌پرسد تا به خانه مرید خویش می‌رسد اما ...

 

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

مثنوی(3)

ادامه نوشته

شرط است که بر آینه زنگار نباشد

شما وقتی می‌خواین برید مهمونی، یا اینکه وقتی از سفر می‌آیید، معمولا چه هدیه‌ای برای میزبانتون می‌برید؟
اصلا چقدر راجع به خرید اون حساسیت و وسواس بخرج می‌دید؟
فکر کنم الآن می‌گید: خوب بستگی داره طرف کی باشه و چه ارزش و مقامی برای ما داشته باشه! نه؟
یکی از داستان‌های عمیق مثنوی که مولوی در
دفتراول به آن پرداخته، داستان "آمدن مهمان نزد حضرت یوسف علیه‌السلام" و طلب کردن آن حضرت از وی، هدیه و ارمغانی است؛ موافقید ببینیم آن شخص چه سوغاتی رو برای هدیه انتخاب می‌کنه؟ اونم برای حضرت یوسف که صاحب جماله...
حضرت یوسف از مهمان خود، تقاضای ارمغان و هدیه می‌کنند؛
با شنیدن این تقاضا، شرم و خجالت، وجود مهمان را فرا می‌گیرد، مهمان در پاسخ میزبان خود، احساس خود را چنین بیان می‌کند:


گـفت من چند ارمغان جستم ترا              ارمـغــانـی در نـظــر نـامـد مـرا     
حـبه‌ای را جـانب کـان چـون بـرم              قطره‌ای راسوی ‌عمان چون ‌برم     
 زیـره را مـن سـوی کــرمـان آورم              گـر بـه پیـش تـو دل و جان آورم
    
 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

مثنوی(2)

ادامه نوشته

همراه حضرت عیسی

التماس کردنِ همراهِ عیسی (ع) زنده کردنِ استخوان‌ها را از عیسی (ع)

روزی مردِ نادانی که همراهِ حضرت عیسی (ع) بود، گودالی را دید که چند تکه استخوان در آن است. به حضرت گفت: تو که با علم به اسماءِ پروردگار مرده­ ها را زنده می ­کنی، به من هم بیاموز تا بتوانم کارِ خیری انجام دهم و این استخوان‌ها را زنده کنم:

 

گشت با عیسی یکی ابله رفیق
گفت ای همــــــراهِ آن نامِ سَنی
مَر مرا آموز تا احســـــــــان کنم

..

 

استخوان­ها دید در حفره­ی عمیق
که بدان مرده تو زنــــــده می‌کنی
استخوان­ها را بدان با جان کنـــم

 مثنوی (1)

ادامه نوشته