از عشق پرس حالت جانبازی حسین
"تعزیت داشتن شیعهی اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا "، دفتر ششم مثنوی معنوی
این سخاوت، حالا حالاها، تو ظرف کوچولوی ذهنی عالم خلقت، نمیگنجه.. این ریخت و پاش... انگار خدا مشتش رو باز کرده باشه و تو یک لحظه، شگفتانگیزترین صحنههای آفرینشش تا به الان رو، ریخته باشه وسط...
انگار ناغافل نسیمی وزیده باشه و برای یک آن، پردهها رو کنار زده باشه... و اون وقت چشمهای تو به روی باشکوهترین صحنههای عاشقانه عالم باز شده باشه... کربلا...
یکی از داستانهای مثنوی، داستان شاعر غریبیه که در حال عبور از شهری، با سوگواری مردمان اون شهر، برای اقامه عزای روز عاشورا، مواجه میشه:
روز عاشـــورا همــــه اهل حلـــب بــاب انـــطاکيه انــدر تا به شـــب
گـــرد آيد مرد و زن جمعي عظيم ماتــم آن خانـــدان دارد مقيــــم
نــــاله و نوحـــه کننــــد اندر بکا شيــــعه عاشـــورا براي کــــربلا






وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!