این طلب مفتاح مطلوبات توست...

میگن اینکه حضرت مریم تو اون بیابون، زیر درخت خرمایی نشستند و اونوقت، دستشون رو بهسمت یکی از شاخهها، بالا بردند و با تکوندادن شاخه، خرمای تازه براشون به زمین ریخت، اشاره داره به اهمیت تلاش و حرکت از طرف انسانها. وگرنه برای خدا که کاری نداشت تو اون موقعیت، خرمای چیدهشده و آماده، برای حضرت فراهم کنه.
همین تلاش و داشتن طلبِِ که آدمها رو برای خدا محبوبتر و قیمتیتر میکنه. خودش تو قرآن میگه: لَیسَ لِلانسان اِلّا ما سَعی.. یعنی درنهایت، برای انسان، چیزی جز نتیجه عملی که انجام میده، وجود نداره. مولوی همین مطلب رو با زبان شیرینی، تو داستانی در دفتر دوم مثنوی بیان میکنه. قضیه از این قراره که شخص تشنهای بر روی دیواری گلی نشسته بود، درحالیکه در پایین دیوار، جوی آبی روان بود:
بـر لب جو بـود دیواری بلنـد
بـر سر دیوار، تشنـه دردمنـد
مانعش از آب، آن دیوار بـود
از پی آب، او چو ماهی زار بود
آن شخص، در همان حال که بر روی دیوار نشسته بود، کلوخی را به داخل آب انداخت، با افتادن کلوخ در آب، صدایی ایجاد شد که آن شخص در اثر شنیدن آن دچار مستی شد:
نــاگهـان انـداخـت او خشتـی در آب
بانگآب آمد به گوشش چون خطاب
چـون خطـاب یــار شیـریـن لـذیـذ
مسـت کرد آن بـانگآبش چون نبیذ
از صفـای بــانــگ آب آن ممتحـن
گشـت خشتانـداز، ز آنجا خشـتکن
در همانحال که کلوخ را در آب میانداخت و از شنیدن صوت حاصل از آن، لذت میبرد، آب از شخص تشنه علت این عمل او را جویا شد:
آب میزد بـانـگ یعنـی هی تـرا
فایـده چـه زین زدن خشتـی مـرا
تشنه در جواب، چنین پاسخ داد که من از انجام این عمل، به دو منفعت دست مییابم:
تشنه گفت: آبا مرا دو فایده است
من از ایـن صنعت ندارم هیچ دست
فایده اولی که از این کار به من میرسد، این است که شنیدن صدای آب، برای شخص تشنهای چون من، هستیبخش است:
فــایـده اول سمـاع بــانـگ آب
کو بود مر تشنگان را چون رباب
بانـگ او چون بانگ اسرافیل شد
مـرده را زین، زندگی تحویل شد
یــا چـو بــانـگ رعـد ایـام بهـار
بــاغ مییــابد از او چندیـن نگـار
یـا چـو بـر درویـش ایـام زکـات
یـا چو بـر محبوس پیغـام نجـات
چون دمرحمان بـود کان در یمن
میرسـد ســوی محمـد بـیدهـن
یـا چـو بـوی احمـد مرسـل بــود
کان به عاصی در شفاعت میرسد
یـا چو بـوی یوسـف خـوب لطیف
میزنـد بـر جـان یعقـوب نحیـف
اما فایده دوم این کار، این است که هر خشتی که آن را از جا میکنم، ارتفاع دیوار را کوتاهتر میکند و مرا به آب، که تشنه و طالب آنم، نزدیکتر:
فـایده دیگـر که هر خشتی از این
بـر کنـم آیـم ســوی مـاء معیـن
کــز کمـی خشـت دیــوار بـلنــد
پستتر گردد به هردفعه که کند
پـسـتـی دیــوار قـربـی میشــود
فصـل او درمـان وصلـی مـیبــود
تا که این دیوار، عالیگردن است
مـانع این سـر فـرودآوردن است
این داستان در مورد همه انسانهایی که در زندگی خود، بهدنبال هدف و غایتی هستند هم، صدق میکند، هر آنکه تشنهتر و دارای طلب بیشتری باشد، تلاش بیشتری میکند و درنتیجه سریعتر به مقصود خود دست مییابد:
بـر سـر دیـوار هـر کـو تشنـهتـر
زودتـر بـرمیکنـد خشـت و مـدر
هر که عاشقتر بود بر بانگ آب
او کلـوخ زفتتر کنـد از حجــاب
و خلاصه سخن اینکه:
تـو بههرحالی كه باشی میطلب
آب میجـو دائـماً ای خشـكلـب
كان لب خشكت گواهی میدهد
كـاو بـه آخـر روی بـا منبـع نهــد
معنی لغات دشوار:نَبیذ: شرابممتحَن: مورد آزمایشماء مَعین: آب گوارامَدَر: گل و لایزَفت: درشت
مثنوی (6)
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!