از عشق پرس حالت جانبازی حسین
به دنبال محـــمل چنان زار گریم
که از گریهام، ناقه در خون نشیند...
"تعزیت داشتن شیعهی اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا"، دفتر ششم مثنوی معنوی
این سخاوت، حالا حالاها، تو ظرف کوچولوی ذهنی عالم خلقت، نمیگنجه.. این ریخت و پاش... انگار خدا مشتش رو باز کرده باشه و تو یک لحظه، شگفتانگیزترین صحنههای آفرینشش تا به الان رو، ریخته باشه وسط...
انگار ناغافل نسیمی وزیده باشه و برای یک آن، پردهها رو کنار زده باشه... و اون وقت چشمهای تو به روی باشکوهترین صحنههای عاشقانه عالم باز شده باشه... کربلا...
یکیاز داستانهای مثنوی، داستان شاعر غریبیه که در حال عبور از شهری، با سوگواری مردمان اون شهر، برای اقامه عزای روز عاشورا، مواجه میشه:
روز عاشــورا همــــه اهل حلــب
بــاب انــطاکيه انــدر تا به شـــب
گـــرد آيد مرد و زن جمعي عظيم
مــاتــم آن خانـــدان دارد مقيــــم
نــــالـه و نـوحـــه کننــــد انـدر بکا
شيـــعه عــاشــورا بــراي کــــربلا
بشـــمرند آن ظلـــمها و امتـــحان
کـز يزيـــد و شمـر ديــد آن خاندان
نعرههاشان ميرود در ويل و وشت
پــر هميگردد همه صحرا و دشت
يک غـــريبي شــاعـري از ره رسيد
روز عــاشــورا و آن افغــــان شنيــد
شاعر، که تا به حال، عزاداری روز عاشورا رو ندیده بود، و ازش چیزی نمیدونست، با دیدن این صحنهها، کنجکاو شد بدونه که چه اتفاقی افتاده و دلیل این سوگواریها چی هست؟
شهر را بگذاشت و آن سوي راي کرد
قصـد جستوجوي آن هيهاي کــرد
پرس پرسان ميشــــد انــدر افــتقاد
چيست اين غم بر که اين ماتـم فتــاد
اين رئيـــس زفــت بــاشـــد که بمــرد
اين چنين مجمــع نبــاشــد کار خـــرد
شهر را بگذاشت و آن سوي راي کرد
قصـــد جست و جوي آن هيهاي کرد
پرس پرســـان ميشــــد اندر افـتقاد
چيست اين غم بر که اين ماتـم فــتاد
با این نیت، شروع به سوال و جواب از دیگران کرد؛ بگید ببینم این چه کسیه که نبودنش، موجب چنین نوحههای جانسوزی شده؟... از نام و القاب و هویت او برای من صحبت کنید، تا بتونم شعری رو در رثا و سوگ او، بیان کنم.
نـام او و الـــقاب او شرحــم دهيد
که غريبم من شما اهــل ده ايــد
چيست نام و پيشـــه و اوصاف او
تـــا بگــويم مــرثـــيه ز الــطاف او
مرثيه ســــازم کــه مرد شاعـرم
تـا ازينجـــا بــرگ و لالنگــي بــرم
آن يکي گفتش که هي ديوانهاي
تــو نـــهاي شيعــــه عدو خانهاي
روز عاشوار نميدانــي که هست
ماتم جاني کـه از قرنــي به است
مردم شروع کردند به پاسخ دادن به سوالات شاعر و از سوزناک بودن این اتفاق، برای او، سخنها گفتند:
پيش مؤمن کي بود اين غصه خوار
قدر عشــق گوش، عشــق گوشوار
پيــش مؤمــن مـــاتــم آن پـــاکروح
شهرهتر بـــاشد ز صـــد طــوفان نوح
نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شيعه حلب
شاعر، وقتی متوجه شد قضیه از چه قرار بوده، شروع کرد به نصیحت و ملامت اهل شهر. در دید او، این اتفاق، درخور سوز و اندوه نه، بلکه سزاوار شادی بود. مگه نه اینکه روح سلطانی، از تنگنای زندان رها شده بود؟ پس چه چیزی از این زیباتر و باشکوهتر؟ پس رو به مردم شهر کرده و گفت شما اگر قصد نوحه دارید، بر دل و دین خراب خودتون نوحه کنید و ببینید چطور میتونید با دیدن این بحر عظیم، کوچیکی خودتون رو به بزرگی مبدل کنید.
گــفــــت: آري لـــيـــک کـــو دور يــزيــــد
کي بدست اين غم؟ چه دير اينجا رسيد!
چشــم کــــوران آن خســـارت را بــديـــد
گـــوش کــران آن حــکايــــت را شنــيـــد
خفتـــه بودستيــــد تـــا اکنــــون شمــــا
کـــه کنــــون جــامــــه دريـــديت از عــزا
پــس عــزا بــر خـود کـــنيد اي خفتـــگان
زانــک بــد مرگيســـت اين خــواب گــران
روح ســـلـطانـــي ز زنــدانـــي بجســـت
جــامـــه چه درانيـم و چـون خاييم دست
چــــونک ايـشـــان خســرو دين بـــودهاند
وقت شـــــادي شــد چو بشکـــستند بند
ســـوي شـــــادروان دولـــت تـــاخـتــنـــد
کنــــــده و زنــجـــيـــــر را انــداخـــتــنــــد
روز مـــلکست و گــــش و شــاهـنشهـي
گــــر تـــــو يــک ذره ازيــــشـــان آگـــهي
ور نــــهاي آگـــه بـــرو بـــر خـــود گـــري
زانـک در انـــکار نـــقــــل و مــحــشـــري
بـــر دل و ديــــن خــرابــــت نــوحـه کــن
کــه نميبينـــد جـــز ايـــن خـاک کـهـــن
ور هــمــي بينـــد چــــرا نبـــود دلـــيـــــر
پشتـــدار و جـــانسپــــار و چشـــمسيـــر
در رخــــت کـــو از مِي ديــــن، فرّخــــي؟
گـــر بــديــدي بحـــر، کـــو کـف سخـــي؟
آنــکِ جــــو ديـــد آب را نــکـــنـــد دريــــغ
خـــاصــه آن کـــو ديــــد آن دريــــا و ميــغ
باید گفت دو جورمیشه به مصیبت کربلا نگاه کرد: یکی؛ نگاه احساسی و نگاه احساسی ـ معرفتی به قضیه است و یکی؛ نگاه عشقی به اون. نگاهی که مولوی اینجا ازش صحبت میکنه، همون "نگاه عشقی به قضیه کربلا"ست.
در نظر کسی که با دید عشقی به جریان کربلا نگاه میکنه، تماشای صحنههای باشکوه کربلا، نهتنها حزنآور نیست، که بهجتزا هم هست.
اما اگه از افق بالاتری که به این قضیه نگاه کنی، همونطور که تو سیره و روش و منش بزرگان هم قابل مشاهده هست، داستان کربلا همونطوری که میتونه بهجتآور باشه، اندوهبار و حزنآلود هم هست و این قابل انکار نیست.اونی که باید داشته باشیم، جمع این دو تاست. ما باید هم نگاه احساسی ـ معرفتی داشته باشیم، یعنی یک مقدار حوادث رو نگاه کنیم که ای وای، امام معصوم و تشنگی؟ شمشیر کشیدن در مقابل نماینده خدا؟ از طرف دیگه اون نگاه رو هم داشته باشیم که حسین (ع) با تمام عظمتش در مقابل معشوق ازل و ابد عالم، چه کار کرد؟ یعنی:
از این طرف:
حسین با اون عظمتش در مقابل خدا چه کار نکرد؟ تو عالم خلقت خیلی حوادث اتفاق افتاده، اما این که یه عاشقی به خاطر معشوق خودش حاضر بشه از همه چیزش بگذره وجود نداره و این زیباست.
و از اون طرف:
ای وای سنگ زدن به نماینده خدا؟ بیحرمتی به قائممقام خدا روی زمین؟
درحقیقت اون مصیبت و این بهجت رو باید بتونیم یه مقدار با هم جمع کنیم.

وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!