التماس کردنِ همراهِ عیسی (ع) زنده کردنِ استخوان‌ها را از عیسی (ع)

روزی مردِ نادانی که همراهِ حضرت عیسی (ع) بود، گودالی را دید که چند تکه استخوان در آن است.

به حضرت گفت: تو که با علم به اسماءِ پروردگار مرده­ ها را زنده می ­کنی، به من هم بیاموز تا بتوانم کارِ خیری انجام دهم و این استخوان‌ها را زنده کنم:

 

گشت با عیسی یکی ابله رفیق
گفت ای همـــــراهِ آن نامِ سَنی
مَر مرا آموز تا احســـــــــان کنم

استخوان­ها دید در حفره­ی عمیق
که بدان مرده تو زنـــــده می‌کنی
استخوان­ها را بدان با جان کنـــم

حضرت در جوابِ او فرمود: خاموش باش که تو با این گفتار و رفتارت لایقِ دمِ مسیحایی نیستی؛ باید نَفَست از باران پاک­تر باشد و علم و درکت از فرشته بیشتر. باید عمری تلاش کنی تا پاک شوی، تا محرم و امینِ خدا شوی. گیرم که عصای موسی (ع) را هم به تو دادند، دستِ تو که دستِ موسی (ع) نمی‌شود!

 

گفت خامش کن که آن کارِ تو نیست
کان نَفَس خواهــــــــــد ز باران پاک‌تر
عمــــــــــرها بایست تا دم پاک شــد
خود گرفتی این عصا در دست راست

لایق انفاس و گفتــــــــارِ تو نیست
 وز فرشــــته در روش دَرّاک‌تـــــــر
تا امیـــــــــنِ مخـــــــزن افلاک شد
دست را دستانِ موسی از کجاست؟

 

مردِ نادان جواب داد: خُب حالا که من لایقِ این کار نیستم، پس خودت این مرده را زنده کن:

 

گفت اگر من نیستم اسرارخوان

 

هم تو برخوان نام را بر استخوان

 

عیسی (علیه‌السلام) از گفته­ مرد تعجّب کرد و با خداوند مشغولِ صحبت شد:

 

گفت عیسی یارب این‌اسرار چیست؟
چون غمِ خود نیســــــت این بیمار را؟
مرده­ی خود را رها کردســـــــــــت او

میلِ این ابله درین بیگار چیست؟
چون غمِ جان نیست این مردار را؟
مرده­ی بیــــــگانه را جوید رفـــــو!

 

خدایا! این مرد چگونه به فکرِ خودش نیست؟! نمی‌بیند که جانِ خودش مرده است که غصّه­ مرده­ دیگری را  می­خورد؟! فکر می­کند فقط استخوان و جسم است که می‌میرد؟ خبر از مرگِ روح و جان در جسمِ زنده ندارد؟

خداوند در جوابِ عیسی (ع) فرمود: کسی که شقی و بدبخت باشد به دنبالِ شقاوت هم می­رود. کارهایی انجام می­دهد که او را به جهنم نزدیک­تر می­کند. آن آتش، محصولِ کاشته­ های خودش در این دنیا است. توقع نداشته باش که از بذرِ خار، گُل برویَد!

 

گفت حق، ادبارگر ادبارجوست
آنک تخمِ خار کارَد در جهــــــان

خارِ روییده جزای کشتِ اوست
هان و هان او را مجو در گلسِتان

 

بر خلافِ انسانِ پاکیزه و متقی، که بدی را به ­واسطه­ خوبی‌اش تبدیل به نیکی می­‌کند، هر چیزی که به انسانِ شقاوتمند برسد، از سیاهیِ او، سیاه و زشت می­‌شود.  

 

گر گُلی گیرد به کف خاری شود
کیمیای زهر و مارست آن شقی

ور سوی یاری رود ماری شود
بر خلافِ کیمیــــــــــای متقی

 

معنی لغات دشوار:

نام سنی: نام اعظم حق تعالی

بیگار: کار بدون مزد

 شقی: تیره بخت

 

پی­ نوشت: یادداشت­های آخرِ متن، برگرفته از جلدِ دومِ از شرحِ مثنویِ مولوی، تالیفِ

رینولد نیکلسون، صفحاتِ 610-612، ترجمه حسنِ لاهوتی

دفتر دوم مثنوی

مثنوی (1)