دلم می‌خواد برگردم به بچگی‌هام. به خدای بچگی‌ها. هی کوچیک و کوچیکتر بشم تا تو برام بزرگ و بزرگ‌تر بشی. امروز سر نماز سادة ساده، کوچیکِ کوچیک تو چشمات نگاه کردم و با همه وجودم مثل بچگی‌هام باورت کردم و بهت لبخند زدم و با ذوق کودکی‌هام برات خوندم:

                                  تو خــدای بی‌شریــکی

                                                              تو یـگـانـه‌ای و دانــــا

                                  تو چه خوب و مهربانی

                                                              تو چـه پـاکی و توانـــا


یا ودود من رو می‌بره به دوران کودکی. خدای کودکی‌هام رو دوباره بهم بر می‌گردونه. انگار گاهی وقتا لازمه آدم کوچیک بشه. عقب‌گرد کنه!

به خدا تو همون خدای بچگی‌های منی. اینقدر ساده میشه عاشق تو بود. میشه ساده لمست کرد. میشه بی‌خیال و بی‌دغدغه مثل کودکی‌ها بهت دل بست. میشه ساده باورت کرد. میشه ساده بهت رسید. میشه ساده ازت خواست. میشه... خیلی ساده میشه. تو سخت نیستی. تو لای کتابای سخت فلسفی و عرفانی نیستی. من تو رو بین یه عالمه بایدها و نبایدهای سخت گم کرده بودم. باورهای من درآوردی خودم، تو رو از من دزدیده بودن. تو پیچ و خم‌های ذهنم گمت کرده بودم. تو رو تو کارای سخت جستجو می‌کردم. تو رو از تو کتابا می‌خواستم. تو همیشه با من بودی و من همیشه چشم ازت می‌دزدیدم و سرم رو می‌کردم تو کارم، تو کتابا، تو اعمالم دنبالت می‌گشتم.

یاودود بهم یاد داد خدای من همون خدای همیشگی هرجاییه. همون مهربون گم نشدنیه. همون که اینقدر بزرگه که من هرچی هم بزرگ بشم بازم تو دریای عظمت و بزرگواری و کرمش گم میشم.

بچه که بودم، وقتی تو رو بهم معرفی می‌کردن اینقدر برام بزرگ بودی که در مقابلت من وجودی نداشتم که بخوام تو رو و بزرگیت رو زیر سوال ببرم. تو بودی و باورم این بود که برای این هستی که بی‌انتها خوبی کنی. باورم این بود که تو مهربون‌ترینی... تو بزرگ‌ترینی... تو اصلاً یه جورِ عجیب غریبی هستی که با همه فرق می‌کنی!

خدا؟ مگه بزرگ شدن یعنی شک کردن به تو؟ مگه بزرگ شدن یعنی فلسفه بافتن برای قبول نکردن مهربونی تو؟ بزرگ شدن یعنی باور نکردن تو؟! بزرگ شدن یعنی تو رو کوچیک کردن؟!!

شاید بزرگ‌تر که شدم فکر کردم با عقل ناقص خودم، با حساب کتابای دو دوتا چهارتای خودم می‌تونم تو رو حساب کنم و بشناسمت. غافل از اینکه عقل من اصلاً تو رو درک نمی‌کنه. من چطوری می‌خواستم توی بی‌کران رو، تو رو با اون همه جلال و جبروت و عظمت، توی درک و فهمم بگنجونم؟

سبحان الله الودود... خدا تو، تو دوستیت پاک و منزهی از هر قالب ذهنی که من برای خودم درست کردم و می‌خواستم تو رو، تو اون جا بدم.

اشاره