چقدر زود گذشت... دو ماه دلامون رو سپرده بودیم به حسین... تو کربلا بود. حواسش جای دیگه‌ای نبود. اینقدر از این همه عظمت حسین و قیامت کربلا و شور عشق بازی بهت زده بود که نمی‌فهمید داره چطوری روزها رو می‌گذرونه.

تو صفر هم با کاروان منزل به منزل سفر کرد...کوله بار غم زینب رو گرفت و کشید و کشید و کشید. با زینب هرچی غم حسین بود تو خودش جمع کرد و سوخت و سوخت و سوخت. با حسین حیات دوباره گرفت. پاک شد و جلا پیدا کرد. با حسین یه جرعه‌ای از عظمت خدا رو نوشید... در پیشگاهش به خاک افتاد و کُرنش کرد.

خدای مهربون شکرت... شکرت که با حسین راه‌های شناخت خودت رو، راه‌های عشق و دوستی خودت و اهل بیتت رو برامون باز کردی... شکرِ این گشایش‌ها، قدم در راه گذاشتن و ادامه دادن این راهیه که باز شده. دیگه از اینجا به بعدش همت می‌طلبه که درس‌هایی رو که تو محرم گرفتیم و اون بذرهایی که تو دلامون کاشته شده، با برنامه، با تلاش و کوشش و همت خودمون رشدش بدیم و در عمل پیاده‌ش کنیم.


 

ما فقط از امروز لباس مشکیامونو درآوردیم. وگرنه غم تو در نهانخانه دل تک تکمون نشسته. انشاالله که این دل روز به روز بیشتر و بیشتر برای شما بسوزه و عزاداری کنه.

از امروز تا محرم بعد با حسین بودن یعنی سعی بیشتر برای پاک شدن، لطیف شدن، مهربون‌تر شدن... یعنی حسینی زندگی کردن و اخلاق حسینی داشتن.

حسینم... مولای من...

به عشق تو گشودیم همه دیده به دنیا            به عشـــق تو تپیــده است دل ما

برای تو خـــدا روح دمیــده به گل مـا            فدای تو که رعنایی و آقایی و زیبا

مــن و دســت پـر از عجـــز و تمنــا             تــو و دامنــــی از جنــس تـــولا

و همیشه سلام ای پسر حضرت زهرا

انشاالله یه روز مُهر ولای حسین به دلای هممون بخوره و دلامون به هوای او پر بکشه و بره بره بره تا انتهای عاشقی

اشاره