سلام مولای من

رخت مرآت حُسن کبریائی
ز نورش ماه تابان آفریدند
جمال بیمثالت عالمآراست
تو را خورشید رخشان آفریدند
ز صبـــــح صــادق ماه جبینت
فروغ عشق و ایمان آفریدند
ز ابروی کجت محراب طاعت
ز لعلت آب حیوان آفریدند
ز لعل شکّرین باده نوشت
شراب شور عرفان آفریدند
زدندان و لب میگونت ای دوست
عقیـــق و درّ و مــرجان آفریدند
به صید صد هزاران
ماه کنعان
تو را چاه زنخدان آفریدند
تویی آن نوگل زیبای هستی
که از بوی تو
ریحان آفریدند
ز شمشاد قد محشر قیامت
بسی سرو خرامان آفریدند
به دور چشم
مستت بهر تعویذ
صفوف فوج مژگان آفریدند
لطیف و پاکی و صافی، زلالی
تو را
گویی ز باران آفریدند
تو ای آرام جـــان آخر کجایی؟
مگر غیر از تو سلطان
آفریدند
تو هادیّ تمام عاشقانی
تو را مهدیّ دوران آفریدند
تو را ای گوهر
دریای امیّد
به قلب خسته سامان آفریدند
به اثبات حــق آن راز هستــی
دو صد
قانون و برهان آفریدند
ولایش را هر آن کو هست منکر
بر او دوزخ ز نیران
آفریدند
به وصف آن جمال عالمآرا
دو صد مست و غزلخوان آفریدند
ادیبان ســر کـــویش ز مستی
هزاران بیت و عنوان آفریدند
بسان زلف او آشفتگان را
پریشان در
پریشان آفریدند
مخور غم «فانیا» دردی که داری
ز مهرش بر تو درمان آفریدند
تو را در پای آن سرو خرامان
چــو اسماعیل قربان آفریدند
بیا ای دل به پایش جان فشانیم
که جــان را
بهر جانان آفریدند
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!