شازده کوچولو در سیاره‌ای زندگی می‌کند که خیلی کوچک است و همه چیز در این سیاره یکنواخت و تکراری است. تا اینکه روزی یک اتفاق جالبی در این سیاره رخ می‌دهد که شازده کوچولو را خوشحال می‌کند. گیاهی کوچک سر از خاک بیرون می‌آورد که با دیگر گیاهان سیاره فرق دارد. برگ‌هایش، لطافتش طراوتش، زیبایی‌اش!...



و این تفاوت بی‌نظیر سبب می‌شود که شازده بادقت از گیاهک کوچک مراقبت کند! روزهای بعدی از راه می‌رسند تا اینکه شازده با واقعه فوق‌العاده قشنگی روبه رو می‌شود! یک تجربه تازه درزندگی! یک تجربه‌ای که زندگی او را دگرگون می‌کند! و قلب او را روشن می‌سازد!

گیاهکی که تا دیروز نابالغ و کوچک بود، به گل می‌نشیند! آن هم چه گلی! گلی که طراوت و شادابی‌اش قلب شازده را سرشار از شادی وشعف می‌کند! شازده در پوست خود نمی‌گنجد و دور گلش می‌چرخد و هرچه را که گلش می‌خواهد، برایش مهیا می‌کند! تا اینکه گل لب به سخن می‌گشاید و با غرور و فخرفروشی دل شازده کوچولو را می‌شکند! شازده با اینکه دل در گرو گل دارد و تمام خواسته‌های او را اجابت می‌کند، اما سر در نمی‌آورد که چرا گلش چنین رفتار سرد و ناپسندی را از خود بروز می‌دهد! شازده که محبت و عشق خود را با پاسخی ناشایست روبرو می‌بیند خود را مستحق چنین رفتاری نمی‌داند، لذا برای یافتن جواب سؤالش تصمیم می‌گیرد سیاره‌اش را ترک بکند!

گل وقتی از این تصمیم با خبر می‌شود، از رفتن شازده دلش می‌گیرد اما غرورش اجازه نمی‌دهد که به روی خودش بیاورد. او به شازده می‌گوید: من همیشه تو را دوست داشته‌ام اما تقصیر من بود که تو این را نفهمیدی! اما تو هم کمتر از من مقصر نبودی، چرا که عشق مرا نسبت به خودت نفهمیدی!... حالا دیگر کار از این حرف‌ها گذشته و تو باید بروی! شازده سیاره‌اش را ترک می‌کند تا در سیاره‌های دیگر، پاسخ خود را بیابد!
شازده در این سفر از سیاره‌ای به سیاره دیگر می‌رود! تا دوستی واقعی برای خود پیدا کند! او در این سفر با افراد وشخصیت‌های متفاوتی آشنا می‌شود. آدم بزرگ‌هایی که بسیار مشغولند و در نظر او بسیار عجیب و غریب می‌آیند! چرا که به هیچ چیز جز خودشان و کارشان فکر نمی‌کنند و اصلاً برای آنها مهم نیست که شازده بدنبال دوست می‌گردد. آنها از شازده می‌خواهند که کنارشان بماند. تا توسط او بتوانند به خواسته‌های نفسانی خود برسند!!

در سیاره اول: او با پادشاهی آشنا می‌شود که همه انسان‌ها را رعیت و زیردست خود می‌داند و دلش می‌خواهد بر همه فرمانروایی بکند! (انسان‌های شیفته قدرت) شازده او را دوست واقعی خود نمی‌داند برای همین آن سیاره را ترک می‌کند!


در سیاره دوم: او با انسان خودپسندی روبرو می‌شود که محتاج تعریف و ستایش است (انسان‌های شیفته شهرت) شازده او را نیز ترک می‌کند!


درسیاره سوم: او با انسان می‌خواره‌ای برخورد می‌کند که در فراموشی و غفلت بسر می‌برد! (انسان‌های شیفته شهوت) شازده برای او بسیار متأسف می‌شود و با ناراحتی آن سیاره را ترک می‌کند.


درسیاره چهارم: او با انسان تاجری آشنا می‌شود که به شدت مشغول حساب و کتاب ستاره‌هاست (انسان‌های شیفته ثروت) شازده می‌گوید: این دارایی (ستاره) به چه درد تو می‌خورد وقتی نه خودت از آن سود می‌بری و نه سودی به دیگران می‌رسانی!؟ در اینجا شازده به تاجر می‌گوید: من برای گلم در سیاره‌ام مفید هستم اما تو برای هیچ‌کس مفید نیستی! چقدر شما آدم بزرگ‌ها عجیب و غریب هستید! و آنجا را ترک می‌کند.


درسیاره پنجم: شازده با فانوسبان آشنا می‌شود. که فانوس سیاره را روشن و خاموش می‌کند! شازده از شخصیت فانوسبان خوشش می‌آید چرا که آن فرد را در حال خدمت به دیگران می‌بیند!... اما شازده با او نیز نمی‌تواند دوست بشود! چرا که او بقدری مشغول است که فرصت و مجالی برای دوستی و پرداختن به خود و دیگران ندارد! شازده از او می‌خواهد کمی آهسته‌تر قدم‌هایش را بردارد تا بتواند با لذت بیشتری کار بکند.


درسیاره ششم: شازده به انسان به ظاهر عالمی (جغرافی‌دان) برخورد می‌کند، که علمش به هیچ دردی نمی‌خورد! (انسان‌های شیفته مدرک) و شازده با اظهار تأسف از او جدا می‌شود.

 

تا اینکه او در انتهای سفرش به سیاره زمین می‌رسد و در می‌یابد که تمام آن آدم‌هایی که در سیاره‌های پیش با آنها آشنا شده است، همگی آنها به تعداد فراوانی در زمین وجود دارند!
شازده در ابتدای سفرش به زمین با هوانوردی آشنا می‌شود که بشدت مشغول تعمیر هواپیمای خود است و به شازده و حرف‌هایش توجه نمی‌کند! مثل تمام آدم‌های بزرگ‌هایی که قبلاً دیده بود! شازده از او جدا می‌شود و در زمین گردش می‌کند...

تا اینکه شازده کوچولو به
روباهی می‌رسد، که راز بزرگی را در مورد گل سرخش به او می‌گوید و از او می‌خواهد که اهلی‌اش بکند! شازده می‌گوید: اهلی کردن یعنی چه؟ و روباه برایش توضیح می‌دهد که اهلی کردن چیزی است که در دنیای امروز فراموش شده است!...

شازده کوچولو می‌گوید: اما من وقت ندارم باید سریع‌تر بروم و دوستی واقعی برای خود پیدا کنم! روباه می‌گوید: " تو فقط چیزهایی را می‌توانی بشناسی، که اهلی‌شان کرده باشی! آدم‌ها دیگر وقت شناختن چیزی را ندارند. هر چیزی را که بخواهند، ساخته شده و آماده از فروشگاه می‌خرند.
اما از آنجایی که در هیچ فروشگاهی دوست نمی‌فروشند، آدم‌ها بی‌دوست مانده‌اند! توحتی اگردنبال دوست می‌گردی، مرا اهلی کن! "روباه می‌گوید: اهلی کردن رازی بزرگ و عمیق است که دل‌ها را به هم نزدیک می‌سازد و زندگی انسان‌ها را معنادار می‌کند!...

روباه از شازده می‌خواهد که او را اهلی کند. وقتی شازده قبول می‌کند که روباه را اهلی کند، کم‌کم اتفاقات جالبی در قلب شازده رخ می‌دهد و تازه او می‌فهمد که چه خطایی را در مورد گلش کرده است و چقدر بی‌رحمانه در مورد گلش قضاوت کرده است! روباه به شازده می‌فهماند که وقتی دلی اهلی می‌شود، همه چیز دنیا برایش زیبا می‌گردد و نگرش او به هستی و تمام آفریده‌های خداوند مثبت و معنادار می‌گردد!...

در این‌جا شازده به یاد گلش می‌افتد! و باخود می‌گوید: " آن روزها من نمی‌فهمیدم که چه کنم! می‌بایست از روی کارهای گلم درباره او قضاوت می‌کردم! نه حرف‌هایش! زیرا
حرف‌ها سرچشمه تمام سوءتفاهم‌ها هستند!... او دور و برم را خوشبو و دلم را روشن می‌کرد! باید به مهر و محبتش که پشت نازهای ناشیانه او پنهان شده بود، پی می‌بردم! اما من کم‌تجربه‌تر از آن بودم که بدانم چه‌طوری می‌توانم دوستش بدارم! " آن هم دوست داشتنی بدون قید و شرط! دوست داشتنی خالص و بدون توقع!...

من می‌بایست
او را همانگونه که بود دوست می‌داشتم! نه آنگونه که می‌خواستم!...آری من اشتباه کردم! حالا می‌فهمم که گلم مرا اهلی کرده است و من هم گلم را!... باید زودتر بازگردم! و به گلم، بگویم که چقدر در موردش اشتباه می‌کردم! وچقدر دوستش می‌دارم...

او برای خداحافظی پیش روباه می‌رود. روباه گریه‌اش می‌گیرد! شازده به روباه می‌گوید: تقصیر خودت است! خودت خواستی که من ترا اهلی کنم! اصلاً به من بگو این اهلی شدن چه فایده‌ای برای تو داشت! حالا من دارم از تو جدا می‌شوم و تو ناراحت هستی! روباه می‌گوید: تو دلم را روشن کردی
من هر وقت گندمزار روبرو را ببینم یاد تو می‌افتم چرا که موهای تو طلایی است! و یاد روزی می‌افتم که تو مرا اهلی کردی!... در عشق ظرف زمانی و مکانی معنا ندارد! حتی اگر تو از کنارم من بروی من همواره به یادت هستم! و همیشه دوست تو باقی می‌مانم! یادت باشد که تو باید برای فهمیدن این چیزها به قلبت مراجعه کنی! چرا که فقط با چشم دل است که می‌توانی دوستی واقعی و عشق را دریابی! و به عمق آن پی ببری!بزرگترین چیزهای عالم نه قابل دیدن هستند و نه قابل لمس کردن فقط در قلب انسان است که احساس می‌شوند! به سوی گلت برگرد! شازده کوچولو! بدرود!...

روباه به شازده می‌گوید:
دلی که اهلی می‌شود، نشان معشوق را دربرخود دارد، نشانی که در دنیا نظیر و مانندی ندارد! نشانی که مایه نشاط و خوشبختی دل می‌شود! آن‌وقت است که فرد نسبت به این عشق بی‌نظیر، احساس لذت و تعهد می‌کند! و خود را در قبال چنین معشوقی مسئول می‌داند! چرا که بهایی که در ازای آن پرداخته است، عمر ارزشمندی‌ست که به پایش ریخته است!... آری روباه به شازده می‌گوید: که او در قبال گلش مسئول است! شازده درمی‌یابد که آن گل زیبا برایش دوستی بی‌نظیرست! گلی که در دنیا مثل و مانندی ندارد!...
در این داستان نویسنده با قدرت قلم به نقد جامعه پیرامون خود می‌پردازد و در قالب داستانی کودکانه به ارزیابی شخصیت‌های مختلف انسانی می‌پردازد! انسان‌هایی که به شدت خود را درگیر مسائل حاشیه‌ای زندگی کرده‌اند! انسان‌هایی که شیفته قدرت، شهرت و منصب و ثروت و مکنت‌اند! و به جای دلبستگی‌های عاطفی و همدردی و همدلی با هم‌نوعان خویش، تنها به خود و خواسته‌های خود توجه می‌کنند! و برای همین از زندگی لذت نمی‌برند! و زمانی را که می‌توانند به بهترین شکل ممکن بگذرانند، با خودخواهی و توجه به مشغولیات و تعلقات دون این دنیایی ازدست می‌دهند! نویسنده می‌خواهد در قالب این داستان دل‌های مشغول ما آدم بزرگ‌ها را به دنیای ساده، شاد و بی‌غل‌ و غش کودکان نزدیک سازد و ما آدم بزرگ‌ها را به حقیقتی بزرگ و متعالی پیوند بزند! اگزوپری می‌خواهد به ما یاد بدهد که آرامش، زیبایی و لذت بردن از زندگی، در معنویات و دل بستن به معشوقی ابدی و ازلی است! که عشق جاودانه و خالصانه او نشان زیبای قلب می‌شود و آن را سرشار و پر فروغ می‌سازد! خدایی که همواره دوست ماست و دوست ما باقی می‌ماند! خداوندی که بهترین یاور ماست در هر زمان و هر مکان! حسبنا لله و نعم الوکیل ...
کتاب شازده کوچولو – نویسنده: آنتوان دوسنت اگزوپری، ترجمه: مصطفی رحماندوست، انتشارات قدیانی، چاپ سوم، سال 82


 خلاصه کتاب (1)