نه مراست قدرت آن که دم زنـم از جـلال تــو یا عـلی

نه مـرا زبان که بیــان کنـم صفـت کمـال تــو یا عـلی
شده مات عقــل موحدین همـه در جمـال تــو یا عـلی
چو نیــافت غیــر تـو آگهـی ز بیــان حــال تو یا عـلی

نبـرد به وصـف تو ره کسـی مگر از مقـال تو یا علی

توئی آن که مستـی ما خلق شـده بر عطای تو مستدل
ز محیط جـود تو منتشــر قطــرات جـان رشحات دل
به دل تو چون دل عـالـمی، دل عـالـمی شــده متصـل
نه همین منم ز تو مشتعل نه همیـن منم به تو مشتغل

دل هـر که می‌نـگرم در او، بـود اشتـعال تـو یا علی

توئی آن که میم مشیتت زده نقش صورت کاف و نون
فلک و زمیـن به اراده‌ات شده بی‌سکون شده با سکون
به کتاب علم تو منــدرج بود آن چه کانَ و ما یکــون
توئی آن مصــور ما خلــق که مـن الظواهـر و البطـون

بـود ایـن عـوالـم کـن فـکان، اثـر فعـال تـو یـا  علی

تو همـان ملیک مهیـمنی که بهشت و جنت و نه فلک
شـــده ذکـــر نـام مقـدســت همــه ورد اَلسنه ملک
پی جستجـوی تو سالکان به طریقت آمده یک به یک
به خــدا که احمـد مصطفـی به فلک قدم نزد از سمک

مگر آن که داشت در این سفر طلب وصال تو یا علی

تو همــان تجــلی ایزدی که فــراز عرشـی و لا  مکان
دهــد آن فــواد و لسـان تو ز فـروغ لوح و قلم نشان
خبـری ز گردش چشـم تو حـرکات گـردش آسمـان
تو که رد شمــس کنی عیــان به یکی اشــاره ابـروان

دو مسخـر آمده مهـر و مـه هله بر هـلال تو یا علی

فؤاد کرمانی

دوازده ماه تابان