سلااام ای همهی دار و ندارم

یا اباصالح
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت... من همه محو تماشای نگاهت... ای سراپا زیبایی من این همه عشق رو کجا بریزم؟ چطوری احساسم رو نسبت به تو به زبان بیارم؟ تو بینیازی از حمد و ثنای من، ولی من... منو لبریز کردی... منو پر کردی. وجودم سراسر نیاز شده برای مدح و ثنای تو... برای گفتن از تو. اما واژهها چقدر ناتوانند! عجز خودم رو تو ستایش تو میبینم. ای لایوصف... ای لا یُدرَک... سبحان الله.... به خدا وجودت در بنی آدم غریبه... تو چطور بین ما هستی؟ تو رو زمین چی کار میکنی؟! آخه ای عالم پاکیها و لطافتها.. تو و زندگی بین ما خاکیها؟
سبحان الله که هرچی مدحت کنم باز تو بالاتری... زیباتری... بزرگتری... پاکتری... خوبتری.
بهشت من... سرشت من... همه هستی من... دیوانگی و جنون من... قرار من... بیقراری من... زندگی من... همه چی من... تو... تو... تو...
کم آوردم خدا... باور کن تو عظمت عشق مهدی تو کم آوردم خدا... عشقش کوه رو متلاشی میکنه... من حقیر و ناتوان رو چرا باید نگه داره؟
با تو گفتم حذر از عشق ندانم... سفر از پیش تو هرگز نتوانم... نتوانم... نتوانم...
دوازده ماه تابان
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!