بنمای رخ...

کسـی که بی تو سر صحبت جهــانش نیست
چگـــونه صبر و تحمــل کند؟ توانش نیست
به ســــوز هجـــــر تو سوگند، ای امید بشر
دل از فــراق تو جسمی بود که جانش نیست
اسیر عشـــق تو این غم کجــا برد که دلش
محیــــط غـم بود و طاقـــــت بیانش نیست
نه التفات به طــــوبی کند، نه میل بهشــــت
که بی حضور تو حاجت به این و آنش نیست
کسی که روی تو را دید یک نظر، چون خضـر
چگــــونه آرزوی عمـــــر جاودانش نیست
کســــی که درک کند فیــــض با تو بودن را
به حق حـــق که عنایت به دیگرانش نیست
بهــــار زندگیم در خــــــزان نشســـت، بیا
بهـــــار نیست به باغـی که باغبانش نیست
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!