ای روح صداقت از دم تو...

هر بار كه ميرفت آدمهاي تازهاي با خودش ميبرد. مينشست وسط بيابان، كنار قبر، سلام ميداد به همهي انبياء، خودش را ميانداخت روي قبر، سلام ميكرد.. گريه ميكرد... گريه ميكرد...
میگفت: "قبر جدم علي بن ابي طالب است. بايد همه اين جا را بشناسند و بيايند زيارت."
تا آن زمان قبر جدّش مخفي بود.
پرسید: " مادوست تان داریم. برای همین بچه هایمان را به نام شما و پدرانتان میگذاریم. آیا سودی برای ما دارد؟"
جواب داد: "بله به خدا قسم! هل الدین إلا الحب؟"
مهمانها که میخواستند کمک کنند نمیگذاشت. خودش کارهایشان را میکرد. میگفت : "پیامبر به ما اجازه نداده است، مهمان هایمان را بکار بگیریم."
كارگرها كه كارشان تمام میشد؛ هنوز عرق شان خشك نشده، مزدشان را میداد.
از مجموعه كتب 14 جلدي چهارده خورشيد و يك آفتاب
مناسبتها
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۱ ساعت توسط هم سفر
|


وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!