عاشقی کار حسین کربلاست

کربلا تجلی سوره توحید است در صفحهای از تاریخ... قل هو الله احد...حسین! بگو اوست خدای احد... و این آغاز سفر حسین است... زمزمه لحظه لحظهی حسین است... بگو اوست خدای احد... خدای احد... احد... احد... حسین آیینه تمام نمای خداست، وقتی به او امر میشود که عکسی از احدیت خدایت را برای عالمیان به نمایش بگذار، زیباتر از تصویر کربلا برای انعکاس رخ معشوقی احد و واحد نمیماند. احدیتش غیر در جهان نمیگذارد... حسین از بزرگ و کوچکش، از اکبر تا به اصغرش میگذرد و آنها را در پیشگاه معبودی یگانه قربانی میکند.
یکباره سوخت ز آتش غیرت هوای عشق موهوم پردهای اگر اندر میانه بود
در یک طبق به جلوه جانان نثــــــار کرد هر دُرّ شاهوار کش اندر خزانه بود
اما جایی که خداوند با احدیتش جلوه کند، آينه نیز ز تاب تجلي بهم میشکند... و دیگر چه جای ماندن حسین؟! حسین نیز به حکم احدیت میرود تا فقط او بماند و او...
او کتاب ناخواندهی عشق را در کربلا میگشاید و صفحه صفحه آن را معنا میکند. کشته میشود تا احدیت معشوق را اثبات کند و خودش دردانه خداوند و تجلی تام احدیت او میشود نزد جمله خلایق...
و دیگر این خداست که ترانه سرای حسین میشود:
کای شهسوار بــــــــادیه ابتــــــــلای ما
باز آ که زان توست حـــــــریم لقـــای ما
معراج عشق را شـــب اسراست هین بران
خوش خوش براق شوق به خلوت سرای ما
تو از برای مــــــایی و ما از بـــــــرای تو
عهدی است این فنـــــــــای تو را بقای ما
دادی سری ز شوق و خریدی لقای دوست
هرگز زیان نبرد کس از خــــــون بهای ما
جانبازیات حجـــاب دوبینی به هم درید
در جلوهگاه حسن تویی خــــود به جای ما
باز آ چشــــــــم ما ز ازل بر قدوم توست
خود خاکــــروب راه تو بود انبیـــــــای ما
هین زان توست تــــــــاج ربوبیت از ازل
گر رفت بر سنان، سرت اندر هـــــوای ما
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!