یاولی الحمید
بچه که بودم هر جا که میرفتم میگفتن برو ولیت رو
بیار. بدون ولیم کاری از پیش نمیرفت. وجود مستقل نداشتم... برای هر کاری اول اجازه و
رضایت ولی لازم بود. والدینم همه کسم
بودن. تنها پناهم بودن. وقتی از چیزی وحشت میکردم یا کسی اذیتم میکرد زودی دنبال
پدر و مادرم میگشتم تا به آغوش امن اونها پناه ببرم. وقتی پیش ولیم بودم نگران
هیچ آزار و اذیتی نبودم. بیرون که میرفتم محکم دست پدر و مادرم رو
میگرفتم که تو شلوغیها گم نشم، یا موقع رد شدن از خیابون زیر ماشینای پرسرعت و وحشتناک له نشم.
مولای من...
من همیشه همون بچهای هستم که اگه دستم رو رها کنید تو شلوغیهای دنیا گم میشم.
هنوز هم وقتی هراس و تنهایی وجودم رو پر میکنه، تنها پناهم آغوش امن شماست. کوچکترین کارهام رو هم نمیتونم بدون شما انجام بدم. خیلی وقتا از سر بچگی فکر میکنم
خودم میتونم کارهام رو انجام بدم. اما وقتی گیر میکنم و مستأصل میشم و زمین میخورم،
تازه اون موقع یادم میاد که هنوز اینقدر بزرگ نشدم که بتونم تنهایی و بدون یاری شما
کاری رو انجام بدم.
ای بهترین ولی... ای عزیزترین ولی... ای ولی حفی... میشه همیشه دستم رو بگیرید؟ میشه همیشه تعصب منو بکشید؟ باور کنید دستم
از این دامن کوتاه بشه زمین میخورم.
یا ولی الودود... ای ولی و دوستی که حقیقت بهشت تویی... حقیقت رضوان تویی...
تو هم ولی و سرپرست منی، هم نقایص من رو پر میکنی و کسریهای من رو جبران میکنی.
تو میدونی دردهای من چیه.
دست من رو هیچ وقت ول نکنید. منم اگه از روی بچگی دستم رو رها کردم شما بگیرید. آخه
من خیلی کوچیکم. اگه یه لحظه دستم رها بشه تو اینهمه تاریکی و ظلمت گم میشم... بدون دستگیری
شما تو هجوم نفسانیاتم له میشم.
آرزوی آرزو
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!