در آستان جانان

باز فرود آمـــدیم بر در سلطـــــــــان خویش
بازگشادیم خوش بال و پر جـــــــــان خویش
باز سعــــــــادت رسید دامــــــن ما را کشـید
بر ســـــــر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
دیده دیو و پــــــــری دید ز ما ســـــــروری
هدهد جــــــان بازگشت سوی سلیمان خویش
ســـــــاقی مستــــــان ما شد شکرســــتان ما
یوسف جان برگشــــــاد جعد پریشان خویش
دوش مـــرا گفت یار چونی از این روزگــــــار
چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط هم سفر
|
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!