بهار آرزو

امسال از خدا یه عیدی متفاوت خواستم. ازش خواستم امسال یه کاری بکنه که آسمون تو غروب روز اول سال نو اینقدر پر از سکوت و دلگیر نباشه.
یه کاری بکنه که سبزههای سر سفره هفتسین، از این پژمردگی هر سال، دربیان، دل کوچولوی همه ماهی قرمزهای توی تنگ، از خوشحالی پر بشه... ازش خواستم تو بیای و اون وقت یه سفره بزرگ از این سر زمین تا اون سرش، پهن کنیم و همه آدمای زمین رو دعوت کنیم که بیان و دور سفره بشینن...
بالای سفره هم تو بشینی و اون وقت، زیر بارون یکریز نگاههات، خیس خیس بشیم... تو هیچی نگی... هیچکس هم هیچ حرفی نزنه، فقط نگاهمون کنی...
آرزوی آرزو
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ ساعت توسط هم سفر
|
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!