آیتاللّه سید شهاب الدین محمد حسین حسینی مرعشی نجفی
آیتاللّه سید شهاب الدین محمد حسین حسینی مرعشی نجفی در بیست صفر 1315 ه.ق در شهر نجف اشرف در بیت تقوا و معرفت چشم به جهان گشود و در مهدِ پدری فاضل و فرزانه و نیز دایی خویش، علامه حاج سیدحسین خویی، دوران کودکی را سپری نمود. در آغاز به تحصیل علوم جدید و بخشی از طب سنتی روی آورد و سپس به تحصیل علوم متداول حوزوی پرداخت.

او مرجعی عالیقدر، جامع علوم معقول و منقول، ریاضیدان و علامهای محقق بود. بسیار به تحصیل اشتیاق داشت و از حافظهای قوی برخوردار بود که از عنایات حضرت سیدالشهدا(ع) میدانست.

حوزه درس خارج آن نامدار عرصه فقاهت، از نادر حلقههای درسی بود که جمع بسیاری از علما، فضلا و طلاب در آن حضور مییافتند. بیان گرم، سخنان نافذ، گفتاری فصیح و ملیح و اجتناب از طرح زوائد و اُمور خستهکننده، درس ایشان را پرجاذبه ساخت. وی در این جلسات صرفاً به بیان مطالب علمی و فقهی نپرداخت و در پی آن بود تا با مطرح نمودن مباحث اخلاقی، تربیتی و ادبی، شاگردانش به پرورشهای دینی آراسته شوند و با این دو بال علم و تقوا به پرتوافشانی در جامعه بپردازند و از باورهای دینی حمایت کنند.

بعد از پایان درس همراه استاد روانه میشد و اشکالات درسی را میپرسید. روزی استاد با عصبانیت دست به سینه او زد و او را به عقب راند، اما او دست استاد را گرفت و بوسید! استاد سخت متاثر شد و گفت: «شهاب من از تو ادب آموختم.»

با میهمان خیلی با ملاطفت و احترام برخورد میکردند، یک بار قرار بود، «هانریکربن فیلسوف فرانسوی» خدمت ایشان برسد، آقا قبلاً در اتاق برای او صندلی آماده کرده بودند، ولی خودشان روی زمین نشستند؛ هانری کربن به خاطر احترام به استاد از نشستن روی صندلی خودداری کرد، ولی استاد فرمودند: «شما چون به صندلی عادت کردهاید و نشستن روی زمین برایتان مشکل است، دوست دارم پیش من راحت باشید». حتی با این که ماه رمضان بود، خواست برایش چایی بیاورید، امّا هانری کربن گفت که: ماه رمضان است و لازم نیست چایی بیاورید.
مرحوم پدرم جواب دادند: پذیرایی از مهمان برای ما لازم است، چون شما مسافر هستید، اشکالی ندارد و به مسیحی بودن او اشاره نکردند.

یک بار آیتاللّه مرعشی به محله جوی شور که آن زمان بیرون شهر بود، رفت تا خطبه عقدی را بخواند. در آن ایام از تاکسی خبری نبود و چون هوا به شدت سرد بود و به دلیل بارش برف درشکه هم نمیتوانست حرکت کند، از این جهت، ایشان پیاده رفتند و چون تا پاسی از شب طول کشید، به تنهایی از همان کوچههای باریک به خانه برگشتند. خودشان برای فرزند ارشدشان، دکتر مرعشی نقل نمودهاند: ناگهان از دور صدای عربده مستی را شنیدم. او جلو آمد و راه را بر من بست و گفت: سید کجا میروی؟ گفتم: منزل، گفت: کجا بودی؟ گفتم: برای کار خیر رفته بودم. پرسید: چه کارهای؟ گفتم: آخوندم و روضه میخوانم. گفت: باید برای من روضه بخوانی! در جوابش گفتم: آخر روضه منبر میخواهد، جایی لازم دارد. در این سرما و برف نمیشود. گفت: من دولا میشوم، شما روی پشت من بنشین و روضه بخوان. من هم نشستم و در چند دقیقه روضه کوتاهی از مصائب امام حسین(ع) خواندم! در حین خواندن مشاهده نمودم او متأثر شده و گریه میکند و حتی از شدت ناراحتی شانههایش میلرزد، بعد گفتم: باید بروم، گفت: نه نمیشود، صبر کن من میآیم و تا درب منزل همراهتان هستم که مبادا آدمی چون من، مزاحم شما شود و بعد آقا را تا رسیدن به منزل همراهی نمود.
دو سه هفته بعد آیتاللّه مرعشی در حرم حضرت معصومه(س) نشسته بود و قبل از نماز داشت دعا میخواند که کسی آمد و شروع کرد به گریستن و بوسیدن ایشان و افزود: امروز آمدهام شما را به جدّتان قسم بدهم که از حضرت فاطمه معصومه(س) بخواهی خداوند گناهان مرا بیامرزد، من واقعاً توبه کردهام، شما هم مرا حلال کنید. آیتاللّه مرعشی میپرسد: شما چه کسی هستید؟ او پاسخ میدهد: من همان فردی هستم که آن شب شما را اذیت کردم. برخورد شما در آن شب همچون سیره جدت امیرمؤمنان علیهالسلام بود و مرا واقعاً از خواب غفلت بیدار کرد. چند مدّتی از واقعه مزبور گذشت تا آنکه مشاهده گردید آن مرد در هر سه نوبت صبح و ظهر و شب در نماز جماعت حرم حضرت فاطمه معصومه(س) شرکت مینمود، روزی هم که فوت کرد تشییع جنازه باشکوهی از وی به عمل آمد و آیتاللّه مرعشی هم در این مراسم حضور داشت.

توصیههایی از آن بزرگوار:
سفارش مىکنم به محاسبه نفس در هر هفته مانند حساب شریک از شریک دیگر با دقت کامل؛ اگر لغزشى احساس کردید، با توجه، درصدد تدارک و جبران آن برآیید و اگر حسنهاى در اعمال و رفتارتان یافتید، خداوند سبحان را شکرگزار باشید و از درگاهش مزید توفیق را طلب کنید.سفارش مىکنم که پیوسته با طهارت و وضوء باشید که آن خود سبب نور باطن و برطرفکننده آلام و اندوههاست.
افلاکیان خاک نشین
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!