خیلی تو فکرت بودم.. انقدر دلم می‌خواست یه دفعه تو از راه برسی و بعد از این سفر طولانی و کشنده...، بتونم تو آسمون بزرگ چشمهات پر بزنم... پرپر بزنم...
همه‌ش چشمم به در بود که کی می‌رسی...
هی بلند می‌شدم و از گوشه پنجره‌های دنیا، یواشکی نگاه می‌کردم که ببینم سایه مهربونیات می‌افته رو دیوارای کوچه یا نه! به خودم دلداری می‌دادم که تا شب خیلی مونده، تو حتماً می‌رسی...
دلم می‌خواست همه این پرنده‌ها که تو آسمون، سبک و بیخیال، پرواز می‌کنند، بلندبلند ترانه چشم‌های تو رو برای زمین بخونند...
اون وقت زمین هم حالش خوب می‌شد... آخه تو که نیستی همه جاده‌ها تب کردن و حالشون خرابه... به کسی نگو ولی راستش زمین "فقط" با بودن تو حالش خوب میشه وگرنه...
این شبها همش تا صبح بیدار می‌شینم و برای چشم‌های تو دعا می‌خونم... تا حالا نمی‌دونستم دعا کردن این‌قدر لذت‌ داره... دلم می‌خواست همه ستاره‌های تو آسمون شب، دونه‌های تسبیحم می‌شدن و اون‌وقت هیچوقت به آخر رشته نمی‌رسیدم... آخه چشم‌های تو اگه چشم بخورن، من چه کار کنم؟
میگن می‌شه صدقه سر تو شد... می‌شه همه عمرِ آدم بشه صدقه سر یکی دیگه... منم عمرم و گرفتم توی دو تا دستامو و هی دور سرت گردوندم... یعنی صدقه همه قبول می‌شه؟ یعنی از منم قبول می‌شه؟ بگوووووووو قبول!
 

آرزوی آرزو