بیا تا یار هم باشیم

بیـا تا مونـس هـم، یار هـم، غمخوار هم باشیـم
انیـــس جان هم، فــرسوده و بیــمار هم باشیــم
شب آید، شمع هم گردیـم و بهـر یکدگر سوزیـم
شود چون روز، دستوپای هم در كار هم باشیم
دوای هـم، شفـای هـم، بـرای هـم، فـدای هـم
دل هم، جان هم، جانـان هم، دلدار هم باشیـــم
به هم یكتن شویم و یكدل و یكرنگ و یكپیشه
سـری در كـار هـم آریـم و دوشِ بار هـم باشیـــم
حیـــات یكدگــر باشیــم و بهــر یكـدگر میــریـــم
گهی خندان ز هم گه خسته و افگار هم باشیــم
به وقت هوشیــاری عقل كل گردیـم بهــر هــم
چو وقت مستـی آید ساغـر سرشار هم باشیـــم
جمــال یكدگـر گردیــم و عیـب یكدگـر پوشیـــم
قبــا و جُـبّه و پـیــــراهن و دستــار هـــم باشیـــم
غمهم، شادیهم، دینهم، دنیای هم گردیــم
شـده قـربان هـم از جـان و منّــتدار هم باشیـــم
یكی گـردیــم در گفتـار و در كـردار و در رفتـــار
زبـان و دست و پا یك كرده، خدمتكار هم باشیــم
نمیبینم بجـز تو همــدمی ای فیض در عالــم
بیــا دمســاز هـم گنجــینة اســرار هــم باشیـــم
فیض کاشانی
شعر
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!