آغوش خدا
زین آتـــش نهفته که در سیــنه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
سالها پیش مشکلی داشتم که بدجوری دست و پای منو بسته بود. توی همون شرایط، داستان مردی رو خواندم که بعد از مرگش پیش خدا میره و خدا به او نشون میده که چه جوری زندگی کرده. توی مسیر زندگیش دو تا رد پا میبینه و خدا بهش میگه رد پای اولی مال تو هست و رد پای دومی مال من، که در همه شرایط زندگی با تو همراه بودم. مرد بزرگترین سراشیبی زندگیش رو میبینه ولی روی آن سراشیبی فقط یه رد پا وجود داشت. به خدا میگه "خدا تا سخت شد گذاشتی رفتی" و خدا بهش میگه "نه بنده من، تو دیگه توان بالا اومدن نداشتی؛ تو رو در آغوش گرفتم و بالا بردم"

بی اختیار لبخند زدم. اون لحظه توی اون شرایط سخت، گرمی آغوش خدا رو احساس کردم و بیشتر و بیشتر خودم رو در آغوش خدا جا دادم؛ و میتونم به جرات بگم خدا هم آغوشش رو بیشتر و بیشتر برای من تنگ کرد و هر چقدر گذشت من گرمی این آغوش رو بیشتر و بیشتر احساس کردم. اسم این گرمی و این حمایت و این آغوش گرم رو نمیدونستم، فقط میفهمیدم که هر لحظه داره بیشتر میشه. فقط می فهمیدم که این دوستی دیگه دوستی پارسال و پیارسال نیست حتی دوستی دیروز هم نیست.
اول اسمش رو گذاشتن دوستی با خدا. بعداً رنگ ودودیت به خودش گرفت. یادتون هست مانند پرندهای که بالهاش رو برای جوجههاش باز کرده؟ اونجا این گرمی و این آغوش، اسم ودودیت گرفت و هر لحظه بیشتر شد. ماجرا این بود که
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تا الان که همه جا یه دستی روی شونههام هست، یه چشمی داره منو همراهی میکنه، و حتی وقتی بازم کوچههای زندگی تنگتر میشه و یا پیچ و خم مسیر بیشتر میشه، همون گرمی دست رو روی شونههام احساس میکنم؛ برمیگردم و توی چشماش نگاه میکنم و از برق چشمای خدا لبخند میزنم و جلو میرم. این لبخند برام خیلی ارزش داره این لبخند برای اینه که تا خدای ودودی مثل تو رو دارم برام هیچ چیزی سخت نیست.
نوشته از "ن.م"
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!