از دیار حبیب
بخشهایی از کتاب "از دیار حبیب" سید مهدی شجاعی
جان در قفس تن حبيب، بىتابى مىكند. حبيب به حال خود نيست. انگار رخت پيرى را كنده است، در چشمه عشق، وضوى ارادت گرفته است و يكباره جوان شده است.
جوانى كه خويش را به تمامى از ياد برده است و لجام دل به دست عشق سپرده است.
هيچكس حبيب را تاكنون به اين حال نديده است، گاهى آه مىكشد، گاهى نگاهى به خيام حرم مىاندازد، گاهى به افق چشم مىدوزد، گاهى خود را در نگاه معشوق گم مىكند، گاهى مىگريد و گاهى مىخندد.
برير به او مىگويد:
حبيب ! اين چه جاى خنديدن است؟! شوخى و خنده آن هم در اين هنگام؟ در شأن تو نيست. تو سيدالقرائى! تو پير طايفهاى! تو عالم و فقيهى! در اين و انفساى حصر و مقاتله، تو را با هزل و مطايبه چه كار؟
و حبيب كه انگار نه بر پاى خويش، كه بر بالهاى هوا سير مىكند، دست طرب بر پشت برير مىزند و مىگويد:
اينجا، در دمدماى وصال، اگر جاى خنده نيست، كجا جاى خنده است؟ نه در اين كمركش پيرى كه در اوج جوانى نيز هيچكس از من يك كلام غير جد نشنيده است. شنيده است ؟!اما... اما تو نيز اگر ببينى كه در وراى اين قفس شكستنى چه در انتظار ماست، تو نيز اگر ببينى كه آن سوى اين مرز چه كسى ايستاده و آغوش گشوده است، جان را همراه خنده رها مىكنى و پر مىكشى. من عمرى را لحظه شمار اين مجال بودهام.
اكنون به ديدار اين يوسف وصال، چگونه دست از ترنج بشناسم؟ چگونه خود را پيدا كنم، چگونه خويش را دريابم و در چنگ بگيرم؟
عشق و جنونى كه گريبان حبيب را چاك زده، از خود بيخودش كرده است...
او نه خود، كه حتى رابطهاش را با امام گم كرده است.
گاهى خود را كودكى نيازمند محبت مىبيند و امام را پدرى با مهر بىنهايت. دوست دارد خود را در آغوش امام گم كند و عطش بيكران دلش را به دستهاى نوازشگر امام بسپارد..
گاه خود را سربازى ساده مىبيند كه با تمام قوا تلاش مىكند رضايت فرمانده قدر خود را به دست بياورد.
گاه خود را عاشقى مىيابد كه به يك كرشمه معشوق، خاكستر میشود.
گاه ، خود را آيينهاى احساس مىكند كه تنها توان انعكاس يك تصوير دارد.
گاه خود را ذرهاى مىبيند كه به سمت خورشيد، صعود مىكند. گاه احساس غلامى را پيدا مىكند كه در تب و تاب صدور فرمان از سوى آقاى خود مىسوزد.
گاه امام را كودكى مىبيند، لطيف و دوست داشتنى. كودكى پرستيدنى كه در كوچههاى مدينه بازى مىكند و او به دنبالش مىدود كه مبادا خارى پايش را بيازارد.
وقتى امام در مقابل دشمن، به اتمام حجت، سخن مىراند و خطبه مىخواند، و شمر دهان به جسارت مىگشايد و كلام قدسى او را مىشكند، برق غيرت در چشمهاى حبيب مىدرخشد، غيرت عاشق به معشوق، غيرت مريد به مراد، غيرت كودك به پدر و پدر به كودك، غيرت غلام به آقا...
تو در وادى هفتادم شرك و ضلالتى! تو كجا و درك سخن حسين؟! تو بر دلت مهر جهالت و قساوت خورده است. تو بمير و سخن مگو.
و اين كلام با صلابت او، شمر را در جاى خود مىنشاند و امام ادامه سخن مىدهد.
يسار و سالم دو غلام زياد و عبيدالله به ميدان مىآيند و رجز مىخوانند و مبارز مىطلبند. او بهانهاى مىيابد، عنان را به سمت امام مىكشاند، از اسب پياده مىشود و رخصت ميدان مىگيرد...اما... اما در اين سوى مرز شهادت باز مىماند.
نه، تو بنشين، تو باش!
امام نمىخواهد علمدار ميسره سپاه را به اين زودى روانه ميدان كند. با افتادن او يك پرچم مىافتد و يك سوى خيمه سپاه فرو مىريزد...
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!