جز تو نخواهم هیچکس
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت میکرد.
خدا گفت: چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد شما را خواهم داد، سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.
یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کردو یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمیخواهم.
نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا. تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده.
و خدا کمی نور به او داد.
نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است، حتی اگر به قدر ذرهای باشد.
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان میشوی.
و رو به دیگران گفت: کاش میدانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال است که او میتابد، روی دامن هستی میتابد. وقتی ستارهای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمیداند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.
عرفان نظرآهاری
داستان کوتاه(۸)
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!