ایمان

ایمان حقیقی
روزي بازرگانِ موفقي از مســـافرت بازگشــت و متـــوجه شد خانــه و مغازهاش درغياب او آتش گرفته و کالاهاي گرانبهايش همــــه سوختــه و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتي به او وارد آمده است.
فکر ميکنيد آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و يا اشک ريخت؟
او با لبخندي بر لبان و نوري بر ديدگان سر به سوي آســـمان بلند کرد و گفت: "خدايا! ميخواهي اکنون چه کنم؟ "
مردِ تاجر پس از نابودي کسبِ پر رونق خود، تابلويي بر ويرانههاي خانه و مغازهاش آويخت که روي آن نوشته بود:
مغازهام سوخت!
اما ايمانم نســوخته است!
فـردا شروع به کار خواهم کرد..!
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸۹ ساعت توسط هم سفر
|
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!