ایمان زمین
زمين سردش بود، زيرا ايمانش را از دست داده بود. نه دانهاي از دلش سر در ميآورد و نه پرندهاي روي شانههايش آواز ميخواند. قلبش از نااميدي يخ زده بود و دستهايش در انجماد ترديد مانده بود.
خدا به زمين گفت: عزيزم ايمان بياور تا دوباره گرم شوي. اما زمين شک کرده بود... به آفتاب شک کرده بود، به درخت و به پرنده.
خدا گفت: به ياد ميآوري ايمان سال پيشت چگونه به پختگي رسيد؟ تو داغ و پر شور بودي و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کمکم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسيدي؛ نام آن معرفت را پاييز گذاشتيم. اما... من به تو گفتم که از پس هر معرفتي، معرفت ديگري است، و پرسيدمت که آيا ميخواهي تا ابد به اين معرفت بسنده کني؟
و اما بيقرار معرفتي ديگر بودي. و آنگاه به يادت آوردم که هر معرفت ديگر در پي هزار رنج ديگر است. و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي. اما ميان معرفت نو و ايمان نو، فاصلهاي تلخ و سرد است که نامش زمستان است. فاصلهاي که در آن بايد خلوت و تأمل و تدبير را به تجربه بنشيني، صبوري و سکوت و سنگيني را. و تو پذيرفتي. اما حال وقت آن است که از زمستان خود به درآيي و دوباره ايمان بياوري و آنچه را از زمستان آموختي در ايمان تازهات به کار بري. زيرا که ماندن در اين سکوت و سنگيني رسم ايمان نيست؛ ايمان شکفتگي و شور و شادماني است. ايمان زندگي است. پس ايمان بياور، اي زمين عزيز! و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد. زمين ايمان آورد و جهان سبز شد. زمين ايمان آورد و جهان به شور و شکفتگي و شادماني رسيد.
نام ايمان تازه زمين، بهار بود.
داستان کوتاه(4)
وقتي حيات خلوت دلها، پرشده است از ازدحام "روزمرگي"، جا براي خدا هم تنگ ميشود! بايد جايي ميساختيم، شبيه خانۀ شيشهاي ماهيها، که گاهي دل تنگمان را مثل ماهي قرمز لغزاني از تنگ سينه بيرون آوريم و هجرت کنيم به آبي زلالش!